در کتابخانه، بین چندصد کتاب، به سختی یک رومان نسبتن کم حجم را از آنتوان چخوف جُستم! چند سال پیش چند داستان کوتاه از این نویسنده ی پرکار روسی خواندم و همین مقدار کفایت می کرد تا به نوشته هایش علاقه مند شوم. باری، بعدها یک پی دی اف حجیم از مجموعه ی آثار او به دستم رسید که با آن نیز کنار نیامدم و ترجیح دادم اگر قرار است سراغ چخوف بروم این کار را با کتاب واقعی انجام دهم. به هر حال در نمایشگاه کتاب سال پیش با قصد خرید مجموعه ی داستان های وی به جستجو پرداختم که با مشاهده ی قیمت بالای مجموعه ی چند جلدی داستان های او و جیب های خالی خود، از این کار منصرف شدم و آن را به موقع دیگری موکول کردم.
به هر حال چند روز قبل که رومان زندگی من را یافتم بی درنگ خواندنش را شروع کردم و امروز به پایان رساندم. ابتدای داستان چندان نظرم را جلب نکرد، که این را می گذارم به حساب ترجمه ی عامیانه ای که با آن روبرو بودم. نمی دانم، ولی شاید بهتر بود به جای زبان عامیانه با زبان رسمی نوشته می شد. ضمن اینکه نتوانستم با رسم الخط عجیبی که برای اولین بار بود که مشاهده می کردم ارتباط برقرار کنم. رفته رفته اما اوضاع بهتر شد و جذب داستان شدم. به طور خلاصه حکایت جوانی ست شهری که علی رغم مخالفت پدرش به زندگی کارگری تن در می دهد و بعد که ازدواج می کند با همسرش که از خانواده ای متمول است زندگی در روستا را آغاز می کند. پایان داستان غم انگیز ولی واقع بینانه ست. چخوف در این داستان طفره نمی رود، موضوعات را پیچیده نمی کند و همین باعث می شود که تو از خواندن آن خسته نشوی.
کتابی که من خواندم به ترجمه ی احمد گلشیری و چاپ انتشارات آفرینگان بود.




